۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

اهمیت فروغ درچیست؟

اهمیت فروغ درچیست؟

forougham.blogfa.com



 منصوره اشرافی


بدیهی­ ست که شکل گیری تاریخ ادبیات نوشتاری زنان بر اساس شرایطی مانند شرایط مادی، روانشناختی و اعتقادی و غیره بوده واین شرایط و عوامل نقش تعیین کننده و مهمی در روند تشکیل و تکامل این شاخه از ادبیات داشته است. در مورد فروغ فرخزاد و شعر او بسیار، نوشته شده و از زوایای مختلف آثار او مورد  نگاه و بررسی قرار گرفته است.
 نمی­ توانیم انتظار داشته باشیم که حرکت­ها، نوسانات، کنش­ها و واکنش­های هنرمند چه در زندگی شخصی خود و چه در رابطه با جهان پیرامونش، همواره با هضم و توجیه و تایید جامعه همگام و همراه باشد. از نظر و دیدگاه جامعه که حرکت درست براصل مصلحت اندیشی و عافیت جویی استوار است چه بسیار حرکت­های هنرمندان رد و غیرقابل توجیه و پذیرش و مردود وغیرعقلانی است. اما به گفته" والتر بنیامین" هیچ یک از آثارهنری به نیت مخاطب نوشته و یا عرضه نشده است.
به نظر من برای بررسی شعر فروغ، نگاه به شرایط خاص اجتماعی که او در آن می­زیسته و وضعیت زنان درآن اجتماع و موقعیت نوشتاری زنان در تاریخ ادبیات و نیز نگاه به نقش زن در ادبیات و چگونگی تطابق مفاهیم بر وجود زن، الزامی و اجتناب ناپذیر است.  فروغ شخصیت خود و حالات مختلف روحی­اش را در تمامی آثارش منعکس کرده است و در مورد او – بخصوص- نوشتن زندگی نامه و شرح حال بی معنی جلوه می کند، چرا که ازمیان تمام آثار و نوشته­های او می­توان نقبی به زندگی او زد. نه تنها نقبی به زندگی او بلکه به زندگی تمام زنانی که در هستی خود با مفاهیمی چون عشق، مرگ، زیستن، یاس و امید  به طور اجتباب ناپذیری روبرو هستند .
بدون درنظر گرفتن ارتباط زن با این مفاهیم و بدون در نظر گرفتن تعاریفی که از ارتباط کلیشه­ای زن با این مفاهیم ارایه شده و بدون مقایسه رفتارهای کلیشه ای و از پیش تعیین شده برای زن در این مقوله­ها ، نمی توان به عصیان سترگ فروغ در تمامی زوایای رودرویی با این مفاهیم پی برد.
اهمیت فروغ در چیست؟ به نظر من اهمیت فروغ دراین است که با زبان مردانه از زن سخن نگفته و در مورد زن از زبان خود او (زن) کمک گرفته است. او مصداق این گفته از" سیمون دوبوار" است که :"هنگامی که خواستم از خودم سخن بگویم متوجه شدم که بایستی به وضعیت زن بپردازم."
فروغ نیز به همین دریافت رسیده بود. او دریافته بود که وقتی به عنوان زن می­خواهد از زن سخن بگوید پس به ناچار باید از ستمی که بر او می­رود یاد کند. در مقایسه نگاه فروغ و پروین اعتصامی به عنوان دو شاعر زن که هر دو از مقوله  ستم سخن گفته اند می­توان چنین تعریفی ارایه داد که، ستمی که پروین از آن سخن گفته است، ستمی به مفهوم عام وکلی و در برگیرنده نوع انسان، چه زن و چه مرد است. ستمی فرا گیرکه شامل حال همه است .
درحالی که فروغ این نگاه به ستم مضاعف را موشکافانه و از درون ستم فراگیرِ موجود بیرون کشیده، ستمی که در وهله اول زیر لایه کلی و عام آن پنهان گشته و چه بسا که گم  و به دست فراموشی سپرده شده است. ستمی خاص تر بر نوعی از انواع انسان که مضاعف­تر و شدید­تر اعمال شده است .
ستمی که فروغ به آن اشاره  و از آن یادمی کند بنا بر اقتضا و موقعیت زن بودنش به دریافت آن رسیده است چرا که در نگاه به ستم نیز، ابتدا طبیعی است که انسان از ستمی که برخویش رفته یاد کند تا  قادر شود به ستمی که بر دیگران می­رود برسد .
آیا "پروین اعتصامی" از ستمی که بر نوع زن رفته است بی خبر و نا آگاه بوده و یا اینکه در ورطه خود سانسوری آن را به دست فراموشی سپرده است ؟ بدیهی ست که انسان اگر درکی از ستم و ستمکاری داشته باشد به راحتی می­تواند انواع آن را تشخیص دهد و پروین چون قادر به درک ماهیت  ستم بوده، بنا براین ستم مضاعف بر زن را نیز شناخته است، منتها بنا بر متقضیات و ملاحظات جامعه و سلطه فرهنگ مرد سالارانه از ذکر آن پرهیزکرده و به خود سانسوری  روی آورده است.
در روزگاری که زن  موجودیت­اش درکالا بودن و یا در هیچ بودن خلاصه شده بود. در روزگاری که زن انسان شمرده نشده بود، فروغ به مانند فریادی سال­ها درگلو مانده بود و فقط دهانی می­طلبید تا تبدیل به بانگی رسا شده و موجودیت بودن خود وتفکرش را اعلام کند.
هر نوشته ای راجع به فروغ فرخزاد، درحکم ادای دینی است نسبت به کسی که، فریاد بلند عصیان زن در روزگار خویش بود.
فروغ آغاز کننده بود به ­هنگامی که زنان به عنوان نیمی از انسان­ها، مردگان متحرکی را مانند بودند. ارزش فروغ به خاطرآغازگری و راه گشایی او در زمان خاص خودش بود. راه او تولدی دیگر برای شعر، برای زن و برای عصیان و اعتراض نسبت به شرایط موجود بود.
فروغ واقیعت­ها را درمورد نگاه و نگرش به زن لمس کرد، درک کرد، شناخت و توانست چهارچوب معیارهای زن را در جامعه خویش بشکند. چرا که چهار چوب انسان بودن را دریافته بود و جایگزین کرده بود. او از ویرانگری شروع کرد، چرا که برای از نو ساختن، اول باید ویران کرد سپس ساختن را آغازکرد زیرا که چاره ای غیر از این نبود.
 او می­گوید" ﻣﻦ ﻓﻜﺮﻣﻰ­کنم ﻛﻪﻛﺎﺭ ﻫﻨر، ﻳﻚ ﺟﻮﺭ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻣﺠﺪﺩ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﻫﻢ ﭼﻴﺰﻯ ﺍﺳﺖﻛﻪ ﻣﺎﻫﻴﺖ ﻣﺘﻐﻴﺮﻯ ﺩﺍﺭﺩ. ﻳﻚ ﺟﺮﻳﺎﻧﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺷﻜﻞ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺗﻮﺳﻌﻪ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﻴﺎﻥ، ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻫﻨﺮ است ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﺭﻭﺣﻴﻪﻯ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻨﺮ ﻧﻴﺴﺖ، ﻳﻚ ﺟﻮﺭ ﺗﻘﻠﺐ ﺍﺳﺖ."
اگر فروغ از زن بودن خود در شعرش دم می زند و از ویژگی­های زنانه سخن می­گوید، باید اول بگوید که من یک زن­ام تا سپس بگوید: بنا براین یک انسان نیز هستم. چرا که انسان بودن غیر از زن بودن شمرده می­شد و معیارهای حاکم بر انسان و انسانیت معیارهایی مردانه بودند.
 فروغ می­گوید،"شعر، اصلا جزيي از زندگي است و هرگز نمي توان جدا از زندگي و خارج از دايره­ی نفوذ تاثراتي باشد كه زندگي واقعي به آدم مي­دهد. زندگي معنوی، حتي زندگي مادی را هم مي­شود كاملا با ديدی شاعرانه نگاه كرد. اصلا شعر، اگر كه به محيط و شرايطي كه در آن به وجود مي­آيد و رشد مي­كند بي اعتنا بماند هرگز نمي­تواند شعر باشد."   
فروغ شاعر به معنای دقیق و واقعی کلمه بود. آنهم دردورانی که بیشتر شاعران به زندگی واقعی مردم نزدیک نمی شدند و سعی می کردند بر زشتی ها چشم بسته و در برج عاج خود ساخته شان تنها به زیبایی ها نگاه کنند، و با هنر و شعرشان فاصله خود را از مردم و اجتماع بیشتر و بیشتر می کردند، فروغ با شعرش به زندگی و مفاهیم آن نزدیک و نزدیک تر می­شد و  بیانش از زندگی و مفاهیم هستی بازتابی از صداقت و صمیمیت و صراحت و واقعیت بود.
او به معنای دقیق کلمه زندگی اش را با آثار خود و آثار خود را با زندگی اش منطبق کرد و این تطابقی بی همتا بود که تبدیل به عنصری برای جاودانگی خود و هنرش شد. هنر او چیزی جدا و مجرد از آنچه که می­زیست و می­اندیشید نبود، هنر او ادعا و شعارنبود، هنر او زندگیش بود و زندگیش هنرش.
من مصرانه بر این باورم که مایه اصلی شعرهای فروغ رنج­های اوست.  زمینه فکری و روحی انسان­ها لا به لای هنر و به تبع آن ادبیات، در رابطه با تاریخ و اجتماع  پدیدارشده و شکل می­گیرد و نگاه به انسان همیشه در ادبیات نگاهی پایدار، پایان ناپذیر و بی­انتهاست. بنا برگفته کرکیگارد" این پیکری است عمومی و بی معنی، کشف سرنوشت­ها، آشفتگی­ها، ترس­ها، امیدها، اندیشه­ها، و جوانب نامتناهی انسان مهم است نه تیپ شناسی آن از نظر بیرونی."
شعر فروغ برخلاف دیگر شاعران زن معاصر خود، شعری صریح و برآمده از احساسات و عواطف زنانه است که به روشنی در پشت کلمات آن  وجود  یک زن دیده می­شود، چرا که درشعر فروغ نیازی به پنهان شدن درپس ظاهری مردانه نیست و دریافت­های حسی یک زن است که بر سرتاسر شعر فروغ گسترده شده است.
اغلب شاعران زن در بیان­ احساسات سعی کرده به نحوی ازمردان تقلید کنند و بهترین نمونه در این مورد پروین اعتصامی است. به عبارت دیگر نگاه زنانه، در بیان احساس، قربانی زبان وتصاویر مردانه شده است و اگر نگاهی زنانه به طور مطلق و خالص وجود داشت تنها از بعد و جنبه مادرانه بوده است.
بنا برگفته "هانا آرنت"، برای کسب حقوق برابر باید ابتدا حق خواستن را به دست آورد. و فروغ در شعرخود در پی به دست آوردن وکسب این حق بود.
 این که زنان خود نیز اغلب خویشتن را به عنوان یک ابژه­ ی جنسی پذیرفته اند، واقعیت تلخی­ ست، که اما وجود دارد . 
میشل فوکو نیز توجه را به نقش زنان در اعمال و حفاظت از قدرت جلب می­کند. بر اساس نظر او، جهان مدرن غربی شدیدا تحت کنترل گفتمان­هایی است که رفتارهامان را بهنجار می­کنند. زیرا ما آنها را درونی کرده­ایم و برای دست یابی به تمامی اهداف علمی بر خود نظارت می­کنیم. نقد فوکویی به نقش ادبیات و سایر متون درچرخش و دوام قدرت اجتماعی توجه دارد.                        
ویرجینا ولف می­نویسد" اگر چه زنان در ادبیاتی که مردان از دیرباز آفریننده آنند صاحب چهره­های درخشان در زمینه­های مختلف هستند ولی در زندگی واقعی محبوس، کتک خورده و پایمال شده اند، زن در قلمرو تخیل بسیار اهمیت دارد ولی ­عملا کاملا بی اهمیت است ."
نگرش به زن در ادبیات تا قبل ازدوران مشروطه نگرشی یک جانبه و یک بعدی بوده که در آن زن و خوبی و بدی زن بر مبنای یک سری کلیشه­های از پیش تعیین شده، شناخته می­شد. درتمام آثار شاعران از نظامی گرفته تا سعدی و مولوی و جامی و ناصر خسرو و سنایی وهمه و همه یک سری صفات برای زن قرار داده­اند که تمام این صفات در جهت نشان دادن و اثبات کم عقلی، سست رایی، مکر، بی وفایی و غیره بوده و در مقابل آن یک سری صفات در وصف معشوق بر شمرده­اند که­ همه به مانند قبل باز هم کلیشه ای و یکسان بوده و صفات زن خوب را صفاتی چون فرمانبری، پارسایی، صبوری، خانه داری و مراقبت شوهر قلمداد کرده­اند.
از دوران مشروطه به بعد به واسطه تحولات عمیق اجتماعی درتمامی زمینه ها، تحولات فکری تازه و نوینی درمورد نوع نگرش به زن درادبیات به وجود آمد و پا گرفت. توجه نشان دادن به مقولات  دیگری غیر از وظایف متداول زنان( خانه داری و بچه داری) نزد متفکران و اندیشمندان آن روز جامعه و نیزهنرمندان و روشنفکران بتدریج شکل گرفت و دریافتند که زنان علاوه بر خانه داری و شوهرداری و بچه داری، می­توانند در اجتماع نیز توانایی­های خود را نشان دهند و جهت گیری­های فکری خود را بیان کنند .
اما با وجود  شناختن این توانایی­ها در زنان، باز هم زن به صورت همان معشوق همیشگی و ابدی درعرصه ادبیات باقی ماند. همان معشوقی که از ابتدا چهره او، بدون هیچ گونه تفاوتی دراین نقش ترسیم شده بود.
هانس برتنس می­نویسد" بازنمایی زنان در ادبیات، تکرار همان کلیشه­های آشنای فرهنگی است. چنین کلیشه­هایی زنان را به مانند موجودی فریبنده، خطر ناک، سلیطه ای همواره ناراضی، ملیح اما ذاتا بینوا، فرشته ای فداکار و از این قبیل معرفی می­کنند ...باید توجه داشت که فقط نویسندگان، زنان را این چنین بازنمایی نمی­کردند بلکه فرهنگی که این نویسندگان به آن تعلق داشتند نیز در این امر سهیم بود...اگر به چهار نمونه ارایه داده شده بنگریم درمی­یابیم که استقلال زنان (فریبنده و سلیطه) معنای ضمنی کاملا منفی دارد، در حالی که بینوایی و چشم پوشی از تمامی امیال و خواسته ها، دلنشین و ستودنی بازنمایی می­شود. وابستگی زن به ملاحت و تکریم او منتهی می­شود واستقلال او به بیزاری و طرد."
 به قول رضا براهنی" در شعرتغزلی ایران، معشوق ناب زن بسیارکم است و توصیف­هایی که شاعران ایران از معشوق می­کنند، توصیفی است از مردان با خصایص زنان...معشوق ایرانی دراین نوع شعر ، بیشتر دو جنسی است تا تک ­جنسی، و جنسی که بیشتر هدف عشق شاعرانه و یا شعرعاشقانه قرارمی­گیرد مرد است نه زن. در این تغزل­ها مرد تصویری جامع از زن به دست نداده است و دیگر این که هیچ زنی نه تصویری از خود درشعر مردان دیده و نه توانسته است به شیوه ای سالم، تصویری از مرد در تغزل زنانه خود بدهد.
 به همین دلیل تا زمان فروغ، شعر فارسی ازداشتن معشوق مرد، معشوق مردی که از دیدگاه جنسی و عاطفی و جسمانی یک زن دیده و تصویر شده باشد، محروم مانده است. همان قدر که در شعرتغزلی ایران معشوق ناب زن بسیار کم است به طور کلی از معشوق ناب مرد که از دیدگاه یک زن تصویر شده باشد کوچکترین خبری تا زمان فروغ نیست. اگر از دیدگاه فرهنگی  و اجتماعی به شعرگذشته فارسی بنگریم، یکی از بزرگترین کمبودهای آن را فقدان زن خواهیم یافت، چرا که همان قدر که برای باقی ماندن نسل های انسانی وجود فاعل و مفعول و عاشق و معشوق سالم لازم است برای پیدا شدن شعر عاشقانه سالم  نیز وجود عاشق و معشوق لازم است."
فروغ در شعرخود عشق را به شکل تازه و به صورت واقعی و حقیقی و زمينی آن مطرح کرد و از معشوق خود نه به عنوان یک موجود رویایی و دست نیافتنی بلکه به عنوان یک انسان زمینی و مادی سخن گفت. مطرح شدن وجود زن دراشعار پروین اعتصامی نه در بیان احساسات و مضامین عاشقانه است، بلکه اگر از زن و عشق و محبت سخنی به میان آمده است فقط از زاویه نگاه و عواطف مادرانه بوده است. نگاه پروین اعتصامی به مقوله عشق و دریافت او فقط در عشق الهی و عشق مادرانه منحصرشده است، به همین دلیل هم اینگونه سروده است که:   کتاب عشق را جزيک ورق نيست  / در آن­ هم، نکته‌ای جز نام حق نيست.
 شعر فروغ نه شعری سیاست زده و نه درجهت اهداف سیاسی و نه شعری نشات گرفته از ایدئولوژی خاصی و در جهت اهداف آن بود. شعر او شعری رها و جدا از این مقوله­ ها و در عین حال شعری عمیقا اجتماعی با نگرشی به انسان و زندگی و همه مفاهیم درگیر با آن بود، و همین ویژگی خاص شعر اوست. به قول خودش" كار هنرى تلاشى براى باقى ماندن و يا باقى گذاشتن خود و نفى معنى مرگ است ."

                                                            بر گرفته شده از کتاب آماده انتشار " در جستجوی هویت"

 

منابع

 اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی_ هانا آرنت
 اتاقی از آن خود _ ویر جینیا ولف 
مباني نظر يه هاي ادبي_ هانس برتنس
تاريخ مذکر – رضا براهني

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.