‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

تغییر شعر من یار مهربانم با حاشیه های روز



من یار مهربانم، اما كمی گرانم
چون جنس باد كرده در دست ناشرانم

دركل به قول ایشان كم سود و پر زیانم
من گرچه اهل ایران این ملك شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینكم یا گیر این و آنم
گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

یك روز رفتم ارشاد با این قد كمانم
گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یك سال می دوانم
در تو عقایدم را با زور می چپانم

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم
من یك كتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه عامل خلافم نی در پی مكانم!
محبوب اهل فكرم منفور طالبانم

فعال در مسیر آزادی بیانم
خواننده گر كوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم
هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنكه بی زبانم
شاگرد فابریكِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم
از بسكه شعر گفتم كف كرد این دهانم
 

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

ناشنيده‌هايي از زبان فارسي





آيا مي‌دانستيد برخي‌ها واژه‌هاي زير را که همگي فرانسوي هستند فارسي مي‌دانند؟
آسانسور، آلياژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بليت، بيسکويت، پاکت، پالتو، پريز، پلاک، پماد، پوتين، پودر، پوره، پونز، پيک نيک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تيراژ، تور، تيپ، خاويار، دکتر، دليجان، دوجين، دوش، دبپلم، ديکته، رژ، رژيم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زيگزاگ، ژن، ساردين، سالاد، سانسور، سراميک، سرنگ، سرويس، سري، سزارين، سوس، سلول، سمينار، سودا، سوسيس، سيلو، سن، سنا، سنديکا، سيفون، سيمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شيک، شيمي، صابون، فاميل، فر، فلاسک، فلش، فيله، فيبر، فيش، فيلسوف، فيوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کاميون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کليشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کميته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گريس، گيشه، گيومه، لاستيک، لامپ، ليسانس، ليست، ليموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتيک، ماشين، مانتو، مايو، مبل، متر، مدال، مرسي، موزائيک، موزه، مين، مينياتور، نفت، نمره، واريس، وازلين، وافور، واگن، ويترين، ويرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسياري از واژه‌هاي ديگر.
 

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

تفالی به خواجه حافظ شیرازی



.گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم 
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى 
دایم اسیر گشتم در بند بیخیالى

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى 
گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟ 
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى



گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز 
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده 
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ 
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

دیداری با ایرج پزشکزاد «دایی جان ناپلئون» در غربت


ایرج پزشکزاد در آپارتمان کوچک و روشنی در پاریس   زندگی می‌کند. در سالن خانه او، کتاب هایی به زبان فرانسه و فارسی، شماره‌های مجله تاریخ و یک کامپیوترریخته است. در روی زمین، فرشی که حتما ایرانی است پهن است. سبیل و موهایش به رنگ برف است. شلوار جین و پولوور یقه هفت آبی به رنگ چشمانش به تن دارد. او پرانرژی، پرحرف و به طور دلنشینی باادب است. بی‌شک همسایگانش می‌دانند که این آقای ۸۲ ساله، ایرانی است چون بیشتر از سی سال است که در این محله زندگی می‌کند. با این وجود، هیچ کدامشان نمی‌دانند که وی نویسنده دایی جان ناپلئون، موفق‌ترین اثر ادبی قرن بیستم در کشور خودش است. این کتاب که در سال ۱۹۷۳ به چاپ رسید تبدیل به یک اثر کلاسیک در ادبیات ایران شد و تازگی به فرانسه ترجمه شده است.


۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

نظم داستانی از چارلی چاپلین





نظم


داستانی از چارلی چاپلین


با ترجمه  احمد شاملو





هنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت. 
تشریفات مقدماتی انجام شده بود. 
افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود. 
انقلابیون از ابتدا تا انتها این امیدواری را که ستاد کل در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود از دست نداده بودند... محکوم که از انقلابیون نبود و با افکار آنان مخالفت می‌کرد لیکن از مردان ملی اسپانیا به شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنان خود مقامی والا داشت. 
افسر فرماندۀ جوخۀ اعدام شخصاً او را می‌شناخت: 
پیش از آنکه جنگ داخلی درگیر شود آن دو با یکدیگر دوستی داشتند.

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

صبح یک روز خوش / ابراهیم گلستان

"صبح یک روز خوش"

ابراهیم گلستان


وقتی از خانه بیرون آمد دید از روز خوشش می آید. دیشب هوا گرفته بود، و شست پایش در شمد گیر کرده بود و آن را درانده بود، و آن وقت هی پشه بود که او را گزیده بود، و وقتی که خواست پارگی اش را در زیر پا بپوشاند، پوسیدگی پارچه کمک کرد تا جر بیشتری بخورد. اما همین سبب شد که صبح تخت بخوابد. وقتی که صبح زد از جا بلند شد، و رفت در اتاق در نیمه روشنی در آینه خود را نگاه کرد. بعد برگشت روی مهتابی از بطر آب روی یخ کاسه ریخت. از یخ چندان نمانده بود که آن هم در آب نیمه گرم زود از هم وارفت. آب را سرکشید و به خود گفت "باید ورزش کنیم." ولی شاش داشت. اما بعد یک دوبار شنا رفت، و چندباربند قایم کرد. زن از صدای ورزش او چشم باز کرد ولی اعتنا نکرد چون ملتفت نشد؛ ولی بعد یک نگاه دیگر کرد. مرد از نگاه او کمی وارفت، لبخند زد، و گفت "جهنم بود. تا صبح پشه مرا تکه تکه کرد." و رفت پیش آینه دستی به ریش خود کشید. آن وقت فکر کرد بخوابد. ولی زنش برخاست.
زن گفت "خواب از سرم پرید" و خواب آلود در گوشه ی اتاق نشست.

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم


بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم
و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خویش را تباه کنیم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم
و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم
و خنده، به فرهنگ مرده خواه کنیم

شعری زیبا از پروین اعتصامی

برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود؟       
دزد گفت: از مردم آزاری چه سود
گفت: بدکردار را بد کیفر است            
گفت: بدکار از منافق بهتر است
گفت: هان برگوی شغل خویشتن            
گفت: هستم همچو قاضی راهزن
گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟        
گفت: در همیان تلبیس شماست
گفت: آن لعل بدخشانی چه شد؟              
گفت: می دانیم و می دانی چه شد
گفت: پیش کیست آن روشن نگین؟             
گفت: بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا کار توست     
پروین اعتصامی در کنار محمد رضا شاه پهلوی

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

نامه چارلز اسپنسر چاپلین(چارلی چاپلین) به دخترش ژرالدین




ژرالدین دخترم !

     اینجا شب است.... یک شب نوول.در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند نه برادر و خواهر تو و حتی مادرت...به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اطاق کوچک نیمه روشن به این اطاق انتظار پیش از مرگ برسانم.من از تو بسی دورم خیلی دور...اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تورا از خانه ی چشم من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز هم هست.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه ی پر شکوه تأتر شانزه لیزه میرقصی.این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را میشنوم و در این ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را میبینم.

۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

گوته در یک نگاه



 

عنوان این نوشتار توجیه ناتوانی در بیان شخصیت سراینده، نویسنده و پژوهنده‌ی بنام آلمانی نیست. بلکه توضیحی است بر این حقیقت که این مقاله تنها می‌تواند سرآغاز کوتاه و کوچکی در راه دراز شناخت این نابغه‌ی جهانی باشد.

 
از درگذشت یوهان ولفگانگ گوته حدود ۱۸۰ سال می‌گذرد. گوته که خود در آغاز زیر تأثیر جنبش شرق‌گرایی ادیبان غربی بود، بعدها از اثربخشان این جنبش شد. او بسیاری از سرایندگان و نویسندگان را با دیوان "غربی ـ شرقی" خود به سوی ادبیات شرق کشاند.
نگارندگان تاریخ هنر و ادب نوشته‌اند که صدمین سالگرد تولد گوته تنها با شرکت تعداد اندکی از ادیبان زمان برگزار شد. درحالی که ۱۰ سال پس از آن، در صدمین سالگرد تولد شیلر، برنامه‌ها و نشست‌های بسیاری در سراسر آلمان آن زمان برگذار گردید. به راستی چرا؟ شاید چون گوته پیش از آن‌که یک اندیشمند آلمانی باشد، یک جهانوند بود. پیش از آن‌که به یک مکتب ویژه وابسته باشد، یا از سبک بخصوصی پیروی کند، پیوسته به شیوه‌های گوناگون می‌نوشت و می‌آفرید. آیا چون کمتر رشته‌ی ادبی و علمی‌ای بود که دل و فکر این تلاشگر دوران را به خود مشغول نساخته بود؟

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

مشاهیر مجرد ایران


در تاریخ ایران چهره‌ها و نام‌های زیادی در عرصه‌های دینی، سیاسی، فرهنگی و علمی وجود دارند که با وجود اینکه نامشان در تاریخ ثبت شده، اما به علت عدم ازدواج، نسلشان منقطع و هیچ فرزند و نشانه‌ای از آنها به یادگار باقی نمانده است.


این بار به سراغ برخی از این چهره‌ها رفتیم و آنها را برای شما معرفی می‌کنیم:




صادق هدایت






این نویسنده پوچگرا و نام آشنای ایرانی نیز هرگز ازدواج نکرد و درنهایت در سال ۱۳۳۱ دست به خودکشی زد . البته وی در دوران جوانی با دختری دوست بود به نام ترز . ترز همدم صمیمی هدایت در رنس، در زمان تحصیل هدایت در پاریس بوده است. پدر او در جنگ بین الملل اول در جبهة «مارینو» کشته شده بود و مادرش آرزو داشت دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. صادق عاشق ترز بود ولی ترز خیانت کرد به خاطر همین صادق برای خودکشی خودش را در رودخانه‌ای که از زیر برج ایفل رد میشه‌انداخت . 


یعنی اولین خودکشی صادق عشقی بوده . از انجایی که هدایت آدم فوق حساس و احساسی بوده نگاه بدی به جنس زن پیدا میکند که در داستان « زنی که مردش را گم کرد » کاملا مشهود است، داستان را با جمله ی از کتاب فوق زیبای ( این چنین گفت زرتشت ) «نیچه» با مضمون * به سراغ زنها که میروی تازیانه را فراموش مکن * شروع میکند. شاید یکی از دلایلی که هدایت تا آخر عمرش مجرد ماند و هیچوقت ازدواج نکرد همین نگاه باشد.

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

اگر همه شاعر بودند... شهیار قنبری


اگر همه شاعر بودند...


اگر همه شاعر بودند، قصابان غزل می فروختند و عشق رفتار گلی بود که از هر گلدان ،هر قرق بان به تساوی سر میزد...
اگر همه شاعر بودند شاید که شعر ارزانترین تحفه بود، اما اگر همه شاعر بودند ستاره بیشتر بود بر عادت نوشتن...
شانه هات بوی گوشت سوخته نمیداد،
ترانه هام برای عاشق بودن بس بود و بدرود از جنس سرب و دود نبود...
اگر همه شاعر بودند تو تنور مرا روشن میکردی و من داس می ساختم تا گندم تو را درو کنم....
اگر همه شاعر بودند هر روز ختم من نبود
هر روز یک میدان همه بود
با رنگ، سرود، عشق، عود، بخور، رود، نه به دستور حزب، به امر جناب عشق، درود

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

هر چیزی تو این دنیا ارزشی داره




توله‌هاي فروشي


مغازه‌داري روي شيشه مغازه‌اش اطلاعيه‌اي به اين مضمون نصب كرده بود؛ "توله‌هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه‌ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي‌رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله‌ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از ٣٠ تا ٥٠ دلاره".
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم. مي‌توانم يه نگاهي به توله‌ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي‌اش كه بيشتر شبيه توپ‌هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله‌ها به طور محسوسي مي‌لنگيد و از بقيه توله‌ها عقب مي‌افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:

۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

خاطره ایی از استاد ما شفیعی کدکنی


چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.


استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".


بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!


استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.


استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.


"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

شعر - شفیعی کدکنی - دیراست و دور نیست


دیر است  و  دور  نیست
 
جشن هزاره ی خواب
جشن بزرگ مرداب.

غوکان لوش خوار لجن زی!
آن سوی این همیشه هنوزان
مردابک حقیر شما را
خواهد خشکاند
خورشید آن حقیقت سوزان.

این سان که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار وترانه
غوغای بویناک شماهاست
جشن هزار ساله ی مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزانی شما باد!

غزل - سایه -بگردید





بگردید...
بگردید، بگردید، در این خانه بگردید
در این خانه غریبید، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی  او نیست، پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح   پیش  فرستاد   که   مستانه   بگردید

یکی لذت مستی ست، نهان زیر لب کیست؟
از این  دست بدان دست چو پیمانه  بگردید

گزارش یک محاکمه؛ بجای دفاع - هیلا صدیقی




هیلا صدیقی
قاضی همان اول آب پاکی را روی دستمان می ریزد و می گوید ارتکاب جرم برای ما محرز است .
دو روز پیش از برگزاری دادگاهم به نزدیک ترین دوستم می گفتم بعد از بیست و پنجم، حکم دادگاه هرچه باشد می خواهم به زندگی عادی برگردم و دوباره خودم باشم . دوباره فعالیت هایم را از سر بگیرم و با شعر و هنر و زندگی آشتی کنم.
یک ماه از برگزاری دادگاهم می گذرد و با پایان مهلت اعتراض حکمم قطعی شده است . مهم نیست برایم که نتیجه چه بود . هرچه هست احساس خوبی دارم. درست مثل مسافری که بعد از یک راه طولاتی به استراحتگاهی رسیده است . دو سال و اندی می گذرد از آغاز این روزگار ناگهان رسیده از راه … و من کتاب کتاب حرف ناگفته دارم در دل . باید نفسی تازه کنم . باید دوباره خودم باشم . دلم برای خودم تنگ شده است . خیلی تنگ . خاطراتم ، کودکی هایم ، نوجوانی هایم و آرزوهای قدیمی ام از من دور شده اند . خیلی دور. و حال و احوالم پریشان و آشفته است . به آشفتگی همین نوشته که سر و ته ندارد.

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

کلاف سر در گم داستانی از بهرام صادقی




کلاف سر درگم ...
   


 ـ آهان! کمی سرتان را بالا بگیرید. ابروهاتان را از هم باز کنید. بخندید. چشم‌تان به دوربین باشد. تا سه می‌شمارم. مواظب باشید حرکت نکنید والا عکس‌تان بد از آب درمی‌آید. حاضر! یک، دو، سه...


    ●●●


    دو شب بعد، از پله‌های عکاسخانه بالا می‌رفت که عکسش را بگیرد. قبضی را که عکاس داده بود در دستش می‌فشرد. به یاد می‌‌آورد که دو شب پیش، عکاس پرسیده بود:
    ـ اسم آقا؟
    و او اسمش را گفته بود.
    ـ شش در چار معمولی؟ کارت پستالی چطور؟
    و او جواب داده بود:
    ـ یک دانه‌اش... برای نمونه.
    ـ پس فردا شب حاضره... ساعت هشت.

تب خال داستانی از احمد محمود




تب خال




خاله گل آمد و مرا برد خانه خودشان. غروب بود. هوا خاکستری بود. شوهرخاله گل بغلم کرد. به موهام دست کشید و بعد، پیشانی‌ام را و گونه‌هام را بوسید. با سبیل شوهر خاله گل بازی کردم که مثل پشمک نرم بود، اما مثل پشمک سفید نبود.
چند روزی منزل خانه گل بودم. ده روز، یا دوازده روز. درست یادم نیست. اما یادم هست که تابستان بود و هوا گرم بود.
خاله گل چرا نباد برم خونه خودمون؟
خاله گل بغلم می‌کند به سینه‌اش می‌چسباندم  موی بلندم را ناز می‌کند و می‌گوید:
- مادرت ناخوشه عزیزم.
خاله گل، عینهومادرم است. میانه قامت، لاغر، با پوستی سفید و چشمانی سیاه و گیسوانی بلند.

۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

حکایت بچه های بالا و پایین شهر شعری از قیصر امین پور




من همسن و سال پسر تو هستم ، 

 تو همسن و سال پدر من هستی. 

 پسر تو درس می خواند و کار نمی کند، 

 من کار می کنم و درس نمی خوانم. 

 پدر من نه کار دارد ، نه خانه، 

 تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛ 

 من در کارخانه ی تو کار می کنم.