‏نمایش پست‌ها با برچسب محمود دولت آبادی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمود دولت آبادی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

دانلود رمان مشهور کلیدر نوشته محمود دولت آبادی به همراه بیوگرافی مختصر از وی



محمود دولت‌آبادی (۱۳۱۹-) نویسنده معاصر ایرانی است. او نویسنده رمان مشهور کلیدر است.






زندگینامه


محمود دولت‌آبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.


دولت‌آبادی، از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد، کار روی زمین، چوپانی، پادویی کفاشی، صاف کردن میخهای کج (این کار هنوزهم دردولت آباد و روستاهای دیگر سبزوارتوسط نوجوانان وجوانان انجام می‌شود )و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه کشی، دوچرخه سازی، سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.


دولت‌آبادی سپس راهی مشهد و آنگاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری نظیر حروفچین چاپخانه، سلمانی کشتارگاه، رکلاماتور برنامه‌های تأتر، سوفلور کنترلچی سینما، ویزیتور روزنامه کیهان و... را بر عهده گرفت.

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش بیست و یکم (پایانی)

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش بیست و یکم (پایانی)؛ پایان حکایتی بی‌پایان










این بیست و یکمین و واپسین بخش از گفتگو با محمود دولت‌آبادی است.
در قسمت پیشین گفتگوی ما به تحولات بین‌المللی، از جمله فروپاشی شوروی رسید. پرسش این بود که چنین تحولاتی چه تاثیری بر ما، و احتمالا بر کار و زندگی روشنفکران ما گذاشته است؟ به ویژه آنکه ...
ما در ایران هم حتی این تغییرات را به شکل دیگری تجربه کرده‌ایم؛ ما یک‌باره صاحب چند همسایه‌ی جدید شدیم. کشورهای جدا شده از شوروی سابق، همسایه‌های جدید کشور ما شدند. یا اینکه رفتن سربازهای شوروی از افغانستان، چیزی نیست که به سرنوشت ملی ما هم بی‌ارتباط باشد.
فرآیند همه‌ی وقایع در ذهن من از این قرار بوده و هست که دست به زانوی خود باید گرفت؛ لاجرم من هیچ وقت جایی بیرون از نیروهای خودم و آنچه به جامعه خودم مربوطه نبوده، دلبسته نبوده‌ام. در عین حال نمی‌توانستم باور کنم، که بشود روی یک جامعه‌ای که من از لایه‌های رعیتی، دهقانی آن می‌آیم، سوسیالیزم را استوار کرد. این مباحث به نظرم توی "روزگار سپری شده ..." آمده.
بله، من منظورم بیشتر تاثیر این اتفاق در سطح جهان است.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش بیستم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش بیستم؛ شاهد سوءتفاهم تاریخ







آقای دولت‌آبادی در دهه هفتاد، وضعیت فعالیت ادبی‌تان به چه شکل بود؛ چه کارهایی انجام دادید و اتفاق‌های مهمی که در این دوره افتاد، از جمله ماجراهای "کنفرانس برلین" چه تاثیری روی زندگی و کار شما داشت؟
محمود دولت‌آبادی: هیچ چیز. ببینید من ذهنم مثل ذهن همه آدم‌ها بخش‌های مختلفی دارد. و هرگز هم عادت نکرده‌ام که در باره وقایع روز چیزی بنویسم؛ حتی در باره‌ی تجربه‌ی زندان متن مشخصی ننوشته‌ام. ممکن است یک گوشه‌ها و نشانه‌هایی از آن توی "کلنل" یا در "روزگار سپری شده ..." آمده باشد، که اشاراتی گذرا هستند ... نمی‌دانم؟ بنابراین به وقایع روز در سطح نگاه می‌کنم و می‌گذرم. کار ادبی در نهفت ذهن من انجام می‌گیرد. من در آن زمان از "جمع مشورتی"(۱) کنار رفتم و "روزگار سپری شده ..." را ادامه دادم. جلد سوم به‌خصوص خیلی وقت برد. علاوه بر نوشتن این کتاب که دوازده سالی وقت برد، خود جلد سوم یکی دو سالی بیشترک ویرایش و ویرایش و ویرایش شد تا سرانجام در پایان دوره‌ی وزارت آقای مهاجرانی، که همسرش [جمیله کدیور] یکی از هم‌سفرهای ما به برلین بود، مجوز نشر پیدا کرد. نه ... ذهن ادبی من کار خودش را در آن لایه‌های پایین انجام می‌دهد، و اثرات جانبی این وقایع آنقدر نیست که بازدارنده یا مانع باشد.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش نوزدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش نوزدهم؛ از قتل‌های زنجیره‌ای تا کنفرانس برلین










در دهه‌ی هفتاد، آقای دولت‌آبادی، اتفاقی که در کار و زندگی شما زیاد تکرار شد، یا برجسته‌تر به نظر می‌رسد، سفر به خارج از کشور است که از اواخر دهه‌ی شصت آغاز شد؛ مثل آن سفر با آقای اخوان‌ثالث که به آن اشاره کردید، یا سفر فروردین ۱۳۷۹ که با یکی از جنجالی‌ترین واقعه‌های سفر روشنفکران ایران به خارج -که کنفرانس برلین(۱) باشد- خاتمه پیدا می‌کند. افزایش سفر نویسندگان ایرانی به خارج از طرفی به خاطر توجه بیشتر کشورهای غربی است و از طرف دیگر حاصل حضور ایرانی‌هاست که به عنوان مشاور یا همکار با نهادهای فرهنگی فعالیت می‌کنند و خیلی وقت‌ها سبب‌ساز این سفرها بوده‌اند. افزایش این سفرها دلایل بسیاری می‌تواند داشته باشد. به هر ترتیب فکر نمی‌کنم در آشنایی نویسندگان ما با زندگی ایرانیان خارج از کشور و زندگی مردم کشورهای دیگر بی‌تاثیر بوده باشد. شما این سفرها را چطور دیدید یا این سفرها برای شما چه‌جور شروع شد.
محمود دولت‌آبادی: اولین سفر به هلند بود، سپس برلین و بعد که من به آمریکا دعوت شدم، همان سفری بود که از طرف دانشگاه میشیگان بود. فکر می‌کنم که سال هشتاد و نه میلادی ... همان دعوت و مقوله بورس که گفتم. بعد در همین سفرها و در فرانکفورت با یک ناشر سوئیسی (یونیونز فرلاگ) (۲) آشنا شدم. قبلاً هم البته آثار معدودی از من به زبان آلمانی ترجمه شده بود. به هر حال من و آن ناشر سوئیسی همدیگر را دیدیم و او گفت که می‌خواهد آثاری از من را چاپ کند و من موافقت کردم. بعد از آن هم سفرها پیگیری شد تا من به نمایشگاه کتاب فرانکفورت دعوت شدم. نمی‌دانم چه سالی بود، من هیچ وقت تقویم را نمی‌دانم. در آن نمایشگاه من دو نکته را عنوان کردم. یکی اینکه از من پرسیده می‌شد که آیا دنیا بایستی با جمهوری اسلامی ایران رابطه داشته باشد یا با توجه به وضعیتی که پیش آمده بود رابطه نداشته باشد. من نظرم این بود که هر سیستمی و هر حکومتی از جمله جمهوری اسلامی ایران نبایستی در وضعیت انزوا قرار بگیرد و فکر کند دنیا او را طرد کرده. بلکه بهتر است که این روابط ادامه داشته باشد تا جمهوری اسلامی با دنیا در نوعی دیالوگ قرار بگیرد. بنابراین، اصل رفت و آمدهای من به کشورهای مختلف که تقریباً از آمریکا و کانادا بگیریم تا تمام کشورهای اروپایی به استثنای مثلاً جنوب اروپا را شامل می‌شود، همه‌اش در راستای این بوده که ما فارغ از پندار کلی و عمومی درباره‌ی یک نظام سیاسی، مردمی دارای ارزش‌های متفاوتی هستیم. و اگر برگردیم به همان مقوله خلوت شدن اطراف نویسنده از متخصصان تاریخی و اجتماعی، من فکر کردم خوب، اگر حالا من مورد این دعوت‌ها هستم، بهتر است بروم و بیایم و بگویم و بشنوم ... و به هر حال اگر بشود نوعی ارتباط را، نوعی جو‌باریکه‌ی فرهنگی را با دنیا برقرار یا ایجاد بکنم.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش هجدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش هجدهم؛ لایه‌های پنهان هستی








در بخش پیشین به دوران گذار از نوشتن "کلیدر" و آغاز نگارش "روزگار سپری شده مردم سالخورده" رسیدیم. دو اثری که به لحاظ لحن و درونمایه با هم تفاوت‌هایی دارند. ادامه‌ی گفتگو با اشاره به همین تفاوت آغاز می‌شود ...
  آقای دولت‌آبادی می‌شود گفت که شما چه به لحاظ شرایط سنی، و چه به لحاظ محتوا با "کلیدر" در یک ذهنیت غنایی، و یک ذهنیت حماسی سیر می‌کردید؛ در "روزگار سپری شده ..." نوعی ژرف‌نگری وجود دارد که در نتیجه اگر حالت‌های تغزلی زندگی و طبیعت هم جلو رویتان باشد، آن تاریکی و تباهی و تیرگی هم الزاماً همراهش هست. یعنی این دو مقوله‌ی کاملا متفاوت در هم تنیده‌اند؛ به عبارت دیگر ژرف‌نگری شما را خواه‌ناخواه به لایه‌های تاریک زندگی نسل‌های مختلف هم می‌برد.
محمود دولت‌آبادی: بله دقیقا! البته شرایط هم به آن نوع نگاه کردن بسیار کمک کرد؛ شرایط بعد از "کلیدر" شرایط عجیبی بود. جنگ شروع شده بود. زندان‌ها پر بود. مردم می‌رفتند جبهه و تکه تکه برمی‌گشتند. عده‌ای از مملکت می‌رفتند بیرون. دستگیری‌های وسیع هم بود. فضا را هم درنظر بگیرید که چقدر می‌تواند روی کار تاثیر داشته باشد؛ طوری که گفتم، من شنیدن موسیقی را فراموش کنم.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش هفدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش هفدهم؛ سال‌های پرالتهاب









در بخش شانزدهم محمود دولت‌آبادی گفته بود «من یک روستایی هستم و روستاییان هم یک صفاتی دارند؛ در عین حال که پیش‌بینی می‌کنند این ابر باران خواهد داشت، قادر هستند پیش‌بینی کنند که این ابر با توجه به رنگی که دارد چه نوع بارانی خواهد داشت.» ادامه‌ی گفتگو را با اشاره به این سخنان پی‌می‌گیریم ...
 
شما که در جریان تحولات انقلاب و سرنگونی حکومت شاه و شکل‌گیری حکومت جمهوری اسلامی بودید آن زمان چه حسی نسبت به آینده داشتید. فکر می‌کردید که این ابر چه جور بارانی یا سیلابی در پی خواهد داشت؟
محمود دولت‌آبادی: آره، پیش‌بینی کرده بودم. حقیقت‌اش را بخواهید من دوبار رفتم تظاهرات. یکبار هنگامی که هنوز جریانات راه نیفتاده بود خیلی کوتاه در یک تظاهرات شرکت کردم. درست خاطرم نیست کارگران برق بودند یا کی بودند ... و یک بار هم روزی که شاه از ایران رفت. وقتی شاه رفت من یک حس عجیبی پیدا کردم. نمی‌دانم... رفتم پیاده‌رو با خودم گفتم، یعنی شاه مملکت ناگهان باید برود؟! نه، نه، از این که می‌دیدم همه چیز دارد به هم می‌ریزد زیاد خوشم نمی‌آمد، و فکر می‌کردم چه چیزی به جای این به هم ریختن‌‌ها ساخته می‌شود؟ از چهار راه پهلوی رد می‌شدم دیدم که یکی دوتا از آن آدم‌ها که معلوم بود خودشان جزو مصرف‌کنندگان مواد الکلی هستند، از توی زیرزمین همین‌جور بطری‌ها را می‌آورند توی خیابان می‌شکنند و فلان می‌کنند. من بیشتر به مسائل فکر می‌کردم و به اینکه ... به کجا می‌خواهد منجر بشود؟ البته به همسرم گفتم که حتماً بایستی روسری سر کنی و این می‌شود، آن می‌شود و ... پیش‌بینی‌هایی کرده بودم و به اعتبار همین پیش‌بینی‌ها هم رفتم یک گوشه نشستم به کار. گفتم من بایستی کار خودم را انجام بدهم، تاریخ هم کار خودش را انجام می‌دهد. چنانچه در شب‌های حکومت نظامی هم جای خالی سلوچ را می‌نوشتم.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش شانزدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش شانزدهم؛ آن اتفاق عجیب!







بخش پانزدهم گفتگو با محمود دولت‌آبادی به سال‌های میانی دهه‌ پنجاه خورشیدی و دورانی اختصاص داشت که او در زندان به سر می‌برد. دولت‌آبادی برخی از تجربیات خود از زندان را بازگفت و از خوبی‌ها و بدی‌هایی که دیده بود حکایت کرد. گفتگوی ما در بخش پیشین به آنجا رسید که نویسنده‌ی کلیدر از بدرفتاری یکی از زندانبانان با پسر سه ساله‌اش سخن می‌گفت اما از بردن نام او خودداری کرد ...
  آقای دولت‌آبادی چرا گفتید که اسم این آدم را نمی‌آورید، این که قضاوت آن آدم نیست. اتفاقی است که شما شاهدش بودید... یا شاید بهتر باشد این طور سوال کنم: گمان نمی‌کنید در خیلی موارد شبیه به این، نام‌بردن از چیزها و به نام نامیدن کارها کمی ما را به واقعیت یا به مسئولیت‌پذیری نزدیک‌تر بکند. یا علت خاصی دارد که نمی‌خواهید اسم آن فرد را بیاورید.
محمود دولت‌آبادی: فکر می‌کنم، روحیه من است که نمی‌خواهم راجع به منفی بودن آدم‌ها حرف بزنم.
شما دارید از یک کار منفی صحبت می‌کنید. این کار منفی انجام شده. یعنی شما کسی را قضاوت نمی‌کنید ...
کارهای بدتر از این را هم انجام داد.
خوب، چرا نمی‌شود از چنین آدمی نام برد.
او را هم اعدام کردند ...
منظورم اصرار برای نام بردن از آن فرد خاص نیست. نفس این کار مورد نظرم است.
بله، ولی دلم نمی‌آید کلام را آلوده کنم. می‌دانید چون آن جور کسان لابد حالا در یک جاهایی هستند و به خاطر شرایط‌شان شاید تغییر کرده‌اند. نمی‌دانم ... و به‌خصوص که شاید از بین رفته باشند ...
و شاید خودشان هم قربانی باشند.
قربانی شده‌اند. یعنی آن آدمی که به یک بچه سه‌ساله که آمده بود یک شکلات به باباش بدهد سیلی زد، جزو اولین قربانیان بود. فکر می‌کنم، من به او به عنوان قربانی نگاه می‌کردم ولی او خودش را به عنوان افسر چنین و چنان نگاه می‌کرد. ولی من تصویر آن افسر که وقتی دید جوان‌های مملکتش خوابیده‌اند کف حیاط اشک توی چشمانش آمد، این تابلوی زیبا را هرگز با اسم آوردن از آن یکی آدم منفی و منفور مخدوش نمی‌کنم.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش پانزدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش پانزدهم؛ مهاجرت‌های بی‌پایان








گفتگو با محمود دولت‌آبادی در بخش پیشین به دوران آزادی از زندان در سال ۵۵ و نوشتن کلیدر رسید. دولت‌آبادی، آنگونه که شرح داد، رمان "جای خالی سلوچ" را یک‌بار در دوران بازداشت به طور کامل در ذهن خود نوشته بود. او پس از آزادی، نوشتن‌ کلیدر را برای مدتی متوقف کرد تا این اثر را بر روی کاغذ بیاورد ...
  ظاهرا نوشتن "جای خالی سلوچ" در زمان بسیار کوتاهی انجام گرفته است؟
محمود دولت‌آبادی: آره، این کار را در کمتر از هشتاد شب نوشتم. یعنی وقتی که حکومت نظامی شد، من داشتم "سلوچ" را می‌نوشتم؛ آن را نوشتم دادم به ناشر، و بعد نشستم نوشتن "کلیدر" را ادامه دادم.
پس‌زمینه‌ی "جای خالی سلوچ" که در زندان توی ذهن شما نوشته شده، بیشتر اتفاق‌هایی‌ست که با انقلاب سفید و کنده شدن روستائیان از زمین و آمدن از روستاها به شهر همراه است؛ یعنی بستر تاریخی حوادث، این بخش از تاریخ معاصر ماست ... شما قبلاً گفتید که از مدافعان "اصلاحات ارضی" بودید.
من به اصلاحات ارضی رأی دادم.
به این کنده شدن از زادگاه، بعدا به شکل دیگری در "روزگار سپری شده مردم سالخورده" هم پرداخته می‌شود... شما در بسیاری از داستان‌های دیگرتان به مسئله مهاجرت به دو مفهوم یا از دو منظر می‌پردازید؛ یکی مهاجرت از روستا، به عنوان کنده شدن از زادگاه و یکی هم به عنوان تغییری که در جامعه به‌وجود می‌آید؛ اصولا مهاجرت یکی از مضمون‌های اصلی کارهای شماست... بخشی را که به "روزگار سپری شده ..." برمی‌گردد می‌توانیم دیرتر صحبت کنیم. ولی بفرمایید تا این زمان، به‌خصوص با توجه به نوشته شدن "جالی خالی سلوچ" پدیده‌ی کنده شدن روستائیان از زادگاه‌شان چقدر به عنوان یک تحول اجتماعی مد نظرتان است و چقدر به جنبه انسانی‌اش توجه دارید؛ یعنی به این جنبه که بالاخره هر کس از زادگاه‌اش کنده می‌شود، ناراحت‌ست...

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش چهاردهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش چهاردهم؛ زندان و نوشتن در ذهن






خوب آقای دولت‌آبادی، راجع به دهه‌ی پنجاه کمی صحبت کردیم. این یکی از دهه‌های پرالتهاب و پراتفاق تاریخ معاصر ماست و از ویژگی‌های خاصی برخودار است. در ارتباط با زندگی شما هم دهه‌ی پر فراز و نشیبی بوده. این دهه با "جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی" شروع می‌شود، چند سال بعد شاهد سست شدن پایه‌های سلطنت و بعد فروریختن آن هستیم، آخرش هم می‌رسد به جنگ ایران و عراق. در مجموع دهه پرتلاطمی بوده است. شما از سال ۵۳ تا ۵۵ زندان بودید و وقتی آزاد شدید دوره‌ی التهابات انقلاب دارد آغاز می‌شود. حوادثی که پس از آزادی شما اتفاق افتاد چقدر در کار و زندگی و روند خلاقیت ادبی شما تاثیر گذاشت؟
محمود دولت‌آبادی: با اجازه اول بگویم که اواخر دهه چهل، به تدریج، به طور پراکنده جمع‌های کوچکی برای داستان‌خوانی درست شد و خدا بیامرز هوشنگ گلشیری همیشه متولی این کارها بود. این ادامه پیدا کرد و تا زمان زندان رفتن من هم وجود داشت. تا آن زمان چند مجموعه از آثارم را منتشر کرده بودم. حتی سه عنوان کتاب را در حدفاصل کمتر از چهارماه آماده انتشار کردم. چون فضا متشنج شده بود و احساس می‌کردم ممکن است با تاسیس حزب رستاخیز (۱) و آن شرط و شروط ... بازداشت بشوم. پیش از آن در سال پنجاه و یک، یک سخنرانی مبسوطی داشتم در دانشکده بوعلی دانشگاه تهران زیر عنوان "موقعیت کلی هنر و ادبیات"، ...
که بعد با همین عنوان هم منتشر شد.
بله، منتشر شد. و آن سه اثری که قبل از بازداشت، تا اسفندماه ۱۳۵۳ نوشتم، یکی "دیدار بلوچ" بود، یکی "عقیل، عقیل" و دیگری "روز و شب یوسف".
در "کارنامه سپنج" تاریخ نوشتن عقیل عقیل سال ۵۱ و "دیدار بلوچ" دیماه ۵۳ نوشته شده. یعنی اینها را سال ۵۳ برای انتشار آماده کردید؟
بله، همان پنجاه و سه قبل از بازداشت.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش سیزدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش سیزدهم؛ بازگشت به طبیعت








شما برخلاف آن صحبتی که قبلاً می‌کرديد، که جهت‌يابی‌تان خوب نيست، ولی حافظه‌تان برای اسامی اشخاص و مکان‌ها خيلی خوب است. خيلی اسم‌ها از خيلی دوران قبل دقيق يادتان مانده ...



محمود دولت‌آبادی: آن اسامی بچه‌هايی‌ست که ما با هم سر يک کلاس بوديم. مثلاً بچه‌های دوره‌ی مدرسه. ولی اسامی بچه‌های زندان اصلاً يادم نيست.
نمی‌خواستيد در ذهن‌تان بماند...
نمی‌خواستم اسامی‌شان در حافظه‌ام بماند. پرونده‌ای که داشتند نمی‌خواستم بماند. هرگز کنجکاو نبودم که آقا تو چکار کردی که اينقدر باید زندان باشی. يکی از بچه‌های شهرستان ما که از طريق نام فاميلی‌اش فهميدم بچه‌ی ولايت ماست، سه سال و سه ‌ماه توی انفرادی بود. با خودم فکر می‌کردم، سه‌ سال و سه ‌ماه چه‌جوری مانده توی انفرادی! اين برای من بیشتر مسئله بود تا بدانم پدرش کی بوده، نمی‌دانم کجای بازار دکان داشته ... نه اصلاً، اصلاً. يعنی فهم من بیشتر از طريق حس من بود و در زندان بيشتر با بچه‌هایی رفیق بودم که رفتار عادی داشتند. حتی با زندانی‌های عادی که می‌آوردند، یا به عنوان تنبيهی می‌آوردند توی بند، من با آنها خيلی حال می‌کردم. چاخان می‌کردند، که فلان و ... زديم، بستيم، گرفتيم، با خواهر زنم بود، خواهر زنم اينجوری شد، مادرزنم آنجوری شد، فلان شد. اينها می‌گفتند و من هم حال می‌کردم. قدم می‌زديم ساعت‌ها... مثلاً؛ آقا ما که قاچاقچی نيستيم. قاچاقچی فلانی است و ... می‌دانی چه‌کار کرديم ما. رفتيم يک آشپزخانه درست کرديم، يک ميليون و پانصد هزار تومان قيمت آن آشپزخانه بوده، پول ما را می‌خواهند ندهند به ما اتهام قاچاقچی‌گری می‌زنند که ما هروئين می‌آوريم. کی هروئين می‌آورد آقا؟ شما می‌دانيد کی هروئين می‌آورد؟ مثلاً. يا يکی از بچه‌ها بود بهش می‌گفتند حاجی. زاغ و بور بود. خيلی دوستش داشتم. بچه‌ی قزوين بود. فوتبال می‌زد، واليبال می‌زد با دست چپ. خيلی دست قوی‌ای هم داشت.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش دوازدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش دوازدهم؛ تولد کلیدر










آقای دولت آبادی از نیمه‌ی اول دهه‌ی چهل شما بين داستان‌نويس‌ها نويسنده‌ی شناخته‌شده‌ای بوديد. کارتان به طور جدی شروع شده بود و نطفه‌های "کليدر" هم در همان زمان شکل گرفت، گرچه نوشتن‌اش تازه شروع می‌شد… دست‌کم نطفه‌های این اثر توی ذهن‌تان شکل گرفته بود که ريشه‌اش برمی‌گردد به خاطرات کودکی شما. ظاهرا ديگر برای شما مسجل بود خودتان را برای نوشتن کلیدر آماده کرده‌ايد؛ تعداد زيادی داستان نوشتيد، نمايش‌نامه نوشتيد، یکی دو تا مجموعه داستان‌هايی منتشر کرديد، داستان‌های بلند نوشتيد ... در اين دوره فکر می‌کرديد آمادگی داريد آن کاری را شروع کنید که در نظرتان کار اصلی و انجامش رسالت شماست. در واقع دهه چهل، دهه‌ای‌ست که کار شما شکل می‌گيرد ...محمود دولت‌آبادی: بعد از سال چهل و هفت، که من اولين نطفه‌های اين کار را روی کاغذ آوردم، سالی بود که يک‌سال از مرگ برادرم می‌گذشت يا شش ماه.
مرگ برادرتان سال چهل و شش بود؟
بله، چهل و شش فوت کرد. چهل و هفت ما آمديم توی خانه‌ای که صاحب‌خانه‌ی بسيار خوبی داشتيم. از چنگ يک صاحب‌خانه خيلی بد رها شده بوديم. اين خانه، خانه‌ی دهستانی‌ها بود. من با توجه به زمينه‌هايی که در ذهنم انديشيده بودم، و پس از کارهایی که به منزله‌ی تمرین انجام داده بودم، رسيدم به اينکه پايان کليدر چطوری می‌تواند باشد. آن هم نه آن مقوله‌ی مثلاً کشته شدن و اينها، نه؛ از طريق آن پدر. و به نظرم پايان را آنجا شروع کردم به نوشتن.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش یازدهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش یازدهم؛ انتشار نخستین داستان










نخستین داستانی که از محمود دولت‌‌آبادی منتشر شد "ته شب" نام داشت. این داستان که در مجله‌ای انتشار یافته بود بعدها در مجموعه‌ی "کارنامه سپنج" بازچاپ شد. یازدهمین قسمت از گفتگو با دولت‌آبادی با انتشار همین داستان آغاز می‌شود...
دویچه‌وله: ابتدای دهه‌ی چهل "ته شب" به عنوان اولین داستان شما منتشر شد. چاپ اولین داستان برای خودتان چه ویژگی‌هایی داشت؟
محمود دولت‌آبادی: من پیش از آن هم خیلی داستان نوشته بودم.
بله، اما اولین کاری که چاپ کردید این داستان بود، آیا حالت خاصی ...
پیش از آنکه آن را چاپ کنم هر چیز را که با خط خرچنگ قورباغه‌ای نوشته بودم سوزاندم؛ به کمک داداشم حسین. این یکی را نگه داشتم، گفتم من یک موقعی این را به عنوان شروع کارم چاپ می‌کنم. آن موقع یک بولتنی درمی‌آورد آناهیتا، که بیشتر کارش درگیری با محمد علی جعفری (۱) و بقیه بود. یک چیزی درمی‌آورد مثل کاغذی که دست شماست، یک کم بزرگتر. (یک برگ کاغذ A5) که او بلد نیست و من بلد هستم که من همان وقت هم این منم‌زدن‌ها را دوست نداشتم و ... ولی وقتی دوره بعدی ماها رفتیم، چون سعید سلطان‌پور ادبیات خوانده بود و شاعر بود، مسئولیت آن نشریه را به عهده گرفت و بچه‌های دیگر هم که اهل قلم بودند کمکش می‌کردند. مثلاً رضا براهنی آنجا یک شعر چاپ کرد، نمی‌دانم یک کسی، در باره تعزیه در قم یک مطلب نوشت. اینها بود. سعید این را به صورت مجله درآورد. از جمله آن داستان من را هم چاپ کرد. و وقتی هم که چاپ شد، اهمیت ندادم. من فکر کردم این یک شروع است و حالا چاپ شده و من هم خواستم و نگهش داشتم، نسوزاندم و گذاشتم چاپ بشود. هیچ احساس خاصی نداشتم. فقط چاپ شده بود و بعضی‌ها می‌خواندند و مثلاً بچه‌های دور و بر که می‌گفتند خیلی خوبه و تشویق می‌کردند و من هم خوشم می‌آمد، طبعاً. ولی هیچ احساس خاصی نداشتم.
خوب، به عنوان یک جوان بیست‌ودو ساله ... با این پیشینه، با آن همه مشکلات و آن زندگی و کارهای متفاوت ...، خوب این یک عالم دیگری‌ست که شما یک مرتبه اسم‌تان را یک‌جا چاپ‌شده می‌بینید و ...
به آن فکر نمی‌کردم. نه، به این فکر می‌کردم که من دارم یک راهی را می‌روم و یک رگه‌ای را دارم می‌کُلم، و راهی را پیدا می‌کنم و این به نظر من به عنوان سنگ اول بد هم نیست. آره، فقط این بود برایم.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش دهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش دهم؛ بر صحنه‌ی تئاتر





محمود دولت‌‌آبادی بر صحنه‌ی تئاتر



راه یافتن به تئاتر در اواخر دهه‌ی دوم عمر، زندگی محمود دولت‌آبادی را در مسیر جدیدی قرار داد؛ مسیری که با زندگی و کارهای گذشته‌ی او به کلی متفاوت بود. او در همین دوران کار نوشتن داستان را نیز آغاز کرد. دولت‌آبادی در سال‌های ابتدایی دهه‌ی چهل خورشیدی و در فعالیت‌های نمایشی خود با بخشی از نام‌آوران این رشته نیز آشنا شد. در این بخش این دوره را مرور می‌کنیم:
دویچه‌وله: در دورانی که شما رفتيد سراغ تئاتر و آن دوره‌ی آموزشی را می‌گذراندید، دیگر خواندن کتاب و داستان و نمايش‌نامه و ... به طور جدی توی برنامه‌تان بود؟
محمود دولت‌آبادی: این یکی از پيشنهادها بود، نه، يکی از توصيه‌ها بود. کتابخانه‌ی کوچکی توی محل آموزشگاه بود. به ما هم توصيه شد هر کسی توی خانه، توی اتاق خودش، يک کتابخانه داشته باشد. کتاب خواندن جدی من که از همان قبل و بعد از قصاب‌خانه و سلاخ‌خانه ديگر شروع شده بود. کتاب خواندن جدی، يعنی دنبال آثار جدی گشتن. مثلاً در آن زمان من يادم هست دنبال تاريخ بيهقی می‌گشتم و يک کتاب‌فروشی کنار خيابان "تاريخ بيهق" به من داد. من رفتم خانه خواندم برگشتم گفتم، آقا ٱن کتابی که من خواستم اين نبايد باشد. گفت من همين را دارم، ديگر چکارش کنم؟ آن زمان من دنبال شاهنامه به نثر می‌گشتم. يعنی از تکاپوی ذهنی آن دورانم زیاد حرف نزدم، اما بود. برای اينکه من همه‌ی آثار صادق هدايت را خوانده بودم. این‌گونه آثار و شعرهای نصرت رحمانی و سایه و خیلی‌های دیگر جزو بستر ذهنی من بودند در این زمان. من حرکت می‌کردم. مثلاً وقتی که تئاتر رفتم بنا بود بعد از تمرين زياد يک نمايشی بازی کنيم به نام "هائيتی"، از يک نويسنده فرانسوی. من نقش يک سروان را بازی می‌کردم به نام "دووال". برای آنکه کاراکتر "دووال" را خوب بشناسم، مثلاً "جنگ و صلح" تولستوی را خواندم. موضوع ديگر جدی‌تر از اين حرف‌ها بود، آن موقع، جدیِ جدی بود.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش نهم

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش نهم؛ فکر مرگ، فکر خودکشی









در واپسین سال‌های دهه‌ی سی خورشیدی محمود دولت‌آبادی پس از مدتی تلاش به تئاتر راه پیدا می‌کند؛ چگونگی طی شدن این مسیر موضوع این بخش از گفتگوهای ماست ...

چه طور به این فکر افتاده بودید که آموزش تئاتر ببینید؟ فقط علاقه داشتيد يا اينکه استعداد بازیگری را در خودتان می‌ديد؟
محمود دولت‌آبادی: استعداد بازیگریم که قبلاً اثبات شده بود. چون من در تمام تعزيه‌ها بازی می‌کردم. بعد تئاتر را که ديدم فکر کردم نه کار من اين است. دیدم جای ارائه‌ی آن استعدادی که آنجا به نحوی از خودم نشان می‌دادم اينجاست. یعنی بعد از دیدن آن صحنه‌ی تئاتر اصغر قفقازی که آمدم تهران و دیدن تئاتر را از لاله‌زار شروع کردم. هدف عمده‌ام آموختن بود که امکانش فراهم نمی‌شد!
آن کلاس همان يک جلسه بود.
یکی دو جلسه... ديدم می‌گويد، شما مثلاً اگر بخواهی احمد را صدا بزنيد، سه جور صدا بزنيد. اول بگوئيد احمد (ساده و بدون تاکيد). بعد می‌بينيد نمی‌شنود، می‌گوئيد، احمــد (با تاکيد روی حرف ميم). باز می‌بينيد که نمی‌شنود، بعد می‌گوئيد، احـــــــــــمــــد (با تاکيد بيشتر روی حرف ح و ميم). کلاس درسش همين بود. گفتم، خوب اين را که من ياد گرفتم. رفتم. توی تئاترهای لاله‌زار هم رفتم و بالاخره توی تئاتر پارس کار گيرآوردم. گفتند که بيا دور و بر صحنه. و اين وسیله را بگذار آنجا، آن را بردار ... برو آن پایین "سوفله" کن. دور و بر بودم ديگر. بعد هم وقتی "رکلاماتور" نيست، برو رکلام کن. باید می‌رفتم پشت ميکروفن و مثلا می‌گفتم تئاتری هست عشقی است و ... از اين حرف‌ها. در این دوران نورالله، آن برادر کوچک‌ترم را که توی راه گم شده بود آورده بودم تهران.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش هشتم؛ ناگهان دریایی از نور ...








محمود دولت‌آبادی پس از چند بار رفت و آمد میان روستای زادگاهش و شهر سبزوار، در میانه‌ی دهه‌ی دوم زندگی، مدتی نیز در مشهد ساکن شد و به کار آرایشگری پرداخت. آشنایی با صحنه‌ی تئاتر و قصد رفتن به تهران به همین دوران مربوط می‌شود که در این بخش از گفت‌وگو به آن پرداخته شده ...
در این دوره که در مشهد ساکن شدید تنها زندگی می‌کرديد؟
محمود دولت‌آبادی: آره، اينها ماجراهايی دارد که من يک تکه‌اش را نوشته‌ام. خانه‌ی قوم و خويش‌ها بودم، همان پسرخاله. بعد تنها خانه گرفتم، دوتا یا سه‌تا خانه تنها گرفتم. مادرم يک‌بار آمد ديدنم. خرسک برايم آورد. بعد يک‌بار يکی آمد گفت، اوستا، آقا تقی کجاست؟ گفتند رفته تئاتر پيش اصغر آقا. یک اصغر قفقازی بود تئاتر داشت. گفتند محمود برو صداش کن بيايد. رفتم دفتر گفتند اصغر آقا که سرصحنه‌ست برو ببين آقا تقی را پيدا می‌کنی، بالا توی بالکن بايد باشد. رفتم توی بالکن که آقا تقی را پيدا کنم. ناگهان دريایی از نور توی صحنه تئاتر اصغر قفقازی من را مبهوت کرد. يعنی يک لحظه گفتم، عجب هنری، عجب کاری. عجب چيزی. دستم را زدم روی دوش آقا تقی آمدش و بعد فکر کردم، من بايد بروم تئاتر.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش هفتم؛ از صاف کردن میخ تا آرایشگری









خوب آقای دولت‌آبادی، الان رسیده‌ایم به سال‌های سی‌وسه و سی‌وچهار. بعد از بيماری شما، عمل پا، بهبودی و سفر به کربلا...
محمود دولت‌آبادی: سی‌وسه، آره. برای اينکه سی ‌ودو که ۲۸ مرداد بود. سال بعدش رفتم کار، برگشتم. بعد پام آن جوری شد، رفتيم مشهد. بعد از مشهد برگشتيم و پدرم بقيه گوسفندها را فروخت، رفتيم به عتبات عاليات و آنجا ... کاظمين پولش را زدند، رفتيم کربلا، توی صحن حرم ابوالفضل، و در آنجا بوديم تا وقتی که بالاخره پدرم کار کرد و ما توانستم يک اتاقی اجاره کنيم و مادرم با آن واقعه‌ی راديو.
بله اینها را تعریف کردید ... کربلا که بودید شما هم کار می‌کردید؟
آره، من هم آنجا کار کردم. راه افتادم به کار کردن و برادرانم که از من کوچکتر بودند، يکی‌شان رفت پیش يک کفاش دوره‌گرد و واکس می‌زد و من هم کار می‌کردم. همان شغل پدرم، یعنی همان سلمانی. اما خوشم نمی‌آمد دوره بگردم، اصلاً خوشم نمی‌آمد. پدرم هم بدش می‌آمد؛ آن شغل البته همه‌جا فريادرس بود. ولی دوره گشتن را دوست نداشتم. تا اينکه رفتم توی مغازه‌ای پرسیدم، من می‌توانم بايستم آنجا کار بکنم. صاحب مغازه هم ايرانی بود، گفت بله. من ايستادم به کار تا ۹ شب و وقتی آمدم بيرون ديدم که پدرم دربه‌در دارد دنبال من می‌گردد توی شهر کربلا. کجا بودی، کجا نبودی؟ گفتم کار گرفتم و تا اين ساعت ايستادم سرکار. مزدم را هم که گرفته بودم دادم ... و بوديم آنجا تا آستانه‌ی انقلاب يا شورش طرفداران عبدالکريم قاسم عليه ملک‌ فيصل. (۱) وقتی که اوضاع اينجوری شد، پدر گفت ديگر بايد برويم. اين مملکت دارد به هم می‌ريزد و بايد برويم. پیش از برگشتن رفتيم يک دور زيارتی. برای اينکه مادرم خيلی مقيد به اعتقادات مذهبی بود و همچنين پدرم. يادم هست یک‌بار پدرم برای آنکه تذکره را مهر بزند يا چکار بکند، خواست برود بغداد و من هم با او رفتم. جایی در خيابان الرشيد بود. ما رفتيم و توی یک اداره‌ای تذکره‌ها را مهر زدند؛ بعد برگشتيم و ماشين گرفتيم و راه افتاديم به طرف تهران.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش ششم؛ سفر پرماجرای کربلا








آقای دولت‌آبادی اگر اجازه بدهيد برگرديم مطب دکتر محلاتی خيابان ارگ.
محمود دولت‌آبادی: دکتر محلاتی ... بله. پدرم من را برد آنجا و ما رفتيم پيش دکتر. گفت چی‌شده باباجان. پدرم نتوانست حرف بزند. برای اينکه می‌دانست که، مسبب چه بلايی شده که من را برده پيش آن شکسته‌بند. در عین حال درک می‌کردم که اندوه و خستگی مرد را زبان‌بند کرده اما به‌جاش من بلبل‌زبان شده بودم ... اصلاً انگار یک‌باره نطقم باز شد. همه‌ی داستان را گفتم و گفتم که چهل و هشت روز بيمارستان بودم. اين اتفاق افتاد، آن اتفاق ... اين‌جوری شده ... و هر روز به من پنی‌سيلين زدند، و يک پرستاری پيدا شده و اينجوری گفته ... و قصه را گفتم، تا اينجايی که برای شما هم گفتم. آخر سر اشک آمد توی چشم‌هام، گفتم آقای دکتر پدر من چنين آدمی است، اينقدر گوسفند داشته، نصف بيشترش را فروخته که من را بياورد اينجا و معالجه کند. حالا ما آمده‌ايم و آدرس شما را داده‌اند و من اينجام و شما هم اينجا. اشکم درآمده بود آخر. گفت اصلاً ناراحت نباش باباجان. اصلاً ناراحت نباش. خودم عمل‌ات می‌کنم پول هم نمی‌خواهد بدهی. گوسفند را بگو برود دوباره بخرد، هر کاری می‌خواهد بکند، ده‌شاهی پول نمی‌خواهد بدهی. فوراً يک يادداشت نوشت. گفت شما همين الان می‌توانيد برويد بيمارستان شاه‌رضای مشهد، این را بدهید دست مسئول بخش، ايشان بستری‌ات می‌کند. به پدرم گفت فردا هم می‌توانی ببريش. هر روز هم که برديش، روز بعدش من جراحی می‌کنم. پايم را نگاه کرد. گفت اين استخوان‌ها خرد شده و پوسيده و هرچه زودتر بايد عمل‌اش بکنيم. من رفتم آنجا خوابيدم و فردا، توی راهروی بيمارستان قدم می‌زدم، متوجه شدم که يک به اصطلاح "هِدنرس" خارجی، به من نگاه کرد و بعد پرستار را صدا زد. گفت چرا اين بچه هنوز عمل نشده؟ گفتند امشب دواها را بهش می‌دهيم بخورد و فردا می‌رود زير عمل. بعد گفت، فردا بايد برود اتاق عمل‌! گفتم این کی بود؟ گفتند، اين خانم آمريکايی‌يه. ظاهراً امور نرسينگ آنجا را يک هدنرس آمريکايی اداره می‌کرد ... فردا من را بردند اتاق عمل و بيهوش نکردند. خيلی آدم‌های جالبی بودند. دکتر محلاتی گرامی يک همکاری، به اصطلاح دستیاری داشت، به نام دکتر شاهرودی، که يادم می‌آید موهای مشکی بلند و زیبایی داشت. من را از کمر به پایین بی‌حس کردند. نمی‌خواستند به ذهنم آسيب برسد. خيلی جالب است. از کمر بی‌حس کرد و شروع کرد به تراشيدن استخوان پا. من بلند شدم نگاه کردم، ديدم که، اووووه، شرابه‌های خون است که دارد از پشت اين پا بيرون می‌آيد! آن زمان از اين داروهایی که جلوی خونریزی را بگیرد که نبود. يک پرستاری خون‌ها را می‌گرفت و آن دکتر هم داشت می‌تراشید. من بلند شده بودم به تماشا، دکتر شاهرودی که نزديک ميانه‌ی تن من ايستاده بود، دست را گذاشت روی پيشانی من، گفت تو چقدر فضولی بچه، بگير بخواب! تو چکار به اين کارها داری ... گفتم، ولی نفسم دارد کمی ناراحت می‌شود. فوراً زنگ زدند و آمدند به من آمپول زدند. بی‌حسی داشت می‌آمد بالا، جلوش را گرفتند. کارشان که تمام شد پای من را گچ گرفتند گفتند يک هفته اين‌جا می‌مانی، بعد می‌روی و سه ماه ديگر برمی‌گردی گچ را باز کنيم. من فهميدم که اين استخوان‌ها، قبلاً هم فهميده بودم، پوسيده و پوک شده بودند. همه را تراشيدند. يادم هست وقتی که پدرم روز بعد از جراحی رفت که برود ده، من توی حياط بيمارستان بودم. از در که رفت بيرون و من نگاهش می‌کردم. هّرای گريه را سر دادم؛ نه از مصيبت، بلکه از دلتنگی. گرچه پيش از اينکه پدرم برود گفته بود هفته ديگر می‌آيم می‌برمت ...

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش پنجم؛ جهت‌های گمشده

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش پنجم؛ جهت‌های گمشده








بخش پیشین "قصه‌ی روزهای طولانی و عجیب" بود. این روزها همچنان ادامه یافت؛ محمود دولت‌آبادی در این قسمت از حادثه‌ای حکایت می‌کند که ضمنا گوشه‌ای از مصائب زندگی در روستاهای ایران شصت سال پیش را به نمایش می‌گذارد. شکستگی استخوان پا با "مداوا"های سنتی به ماجرای پر درد و رنج و کشداری تبدیل شد و کار نوجوان بیمار را به بیمارستانی در سبزوار کشاند:

  بالاخره بعد از بی‌اثر بودن کار شکسته‌بند و وخیم شدن وضع پا شما را بردند سبزوار؟

محمود دولت آبادی: بله، بيمارستان حشمتیه سبزوار. چهل و هشت روز آنجا بودم. و هر روز يک پنی‌سلين به من می‌زدند. من همينجور توی راهروی بیمارستان می‌لنگيدم و قصه گوش می‌دادم، که این کی بود و سرگذشت آدم‌ها چی بوده و ... البته من می‌خواستم از اين دو دهه‌ی اول زندگی بگذرم، چون دارم يک چيزی می‌نويسم به نام "مقرمط بيست و يک". يعنی ريزنگاری زندگی تا بيست و يک سالگی که من به ادبيات رو آوردم. ولی خوب حالا، کلياتش را دارم برای تو می‌گويم ... آدم‌ها را ديدم. پزشک‌‌ها را ديدم، پرستارها را ديدم. تيپ‌های مختلف را ديدم. قصه‌گويی راه می‌انداختيم آنجا ... يکی بود، لحن خوبی داشت، قصه می‌گفت. در آن فاصله من بسيار دلتنگ بودم و بيش از همه دلتنگ برادرانم، چون پدرم که همیشه می‌آمد دیدنم و گاهی با مادرم. بالاخره بعد از چهل روز، چهل و پنج روز يک‌بار آمدم پشت ديوار بيمارستان از لای آن ميله‌ها خيابان را نگاه کردم، بلکه يک آشنايی پيدا کنم. دو تا برادر بودند که يکی‌شان شوفر ارباب بود، يکی‌شان هم توی کارخانه برق کار می‌کرد. صداش زدم، اصغر، با دوچرخه داشت می‌رفت. صداش زدم اصغر، اصغر! برگشت و گفت چیه؟ گفتم؛ بيا جلو، ما می‌گوئیم بيا به‌دم، يعنی بيا به نزديکم. آمد. گفتم برو به برادرهای من سلام برسان. بگو اگر شما دلتان برای من تنگ نشده ولی من دلم برای شما تنگ شده. بيائيد به من يک سری بزنيد. گفت باشد می‌گويم، و رفت. يکی دو روزی هم گذشت خبری نشد.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی بخش چهارم؛ قصه‌ی روزهای طولانی و عجیب

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش چهارم؛ قصه‌ی روزهای طولانی و عجیب











آقای دولت‌آبادی، با ورود به دهه‌ی دوم زندگی‌تان دوران مهاجرت به سبزوار و بعدا به تهران هم شروع شد. ظاهرا در سيزده، چهارده سالگی دیگر درس خواندن و مدرسه را هم گذاشتيد کنار ...
محمود دولت‌آبادی: پيش از آن گذاشته بودم کنار. یا دقیق‌تر این که شرایط و امکانات مرا واگرفت از درس و مشق. در واقع اولش هم تهران نيامدم. از ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ که وارد سيزده سالگی شده بودم هنوز در سبزوار بودم. بعد برگشتم ده و برای فصل بعدی، يعنی در حدود پايان سيزده‌سالگی و آغاز چهارده‌سالگی با برادرانم برای کار آمدم "ايوان‌کی". آنها می‌رفتند با جوان‌های ده آنجا، بعضی‌ها پنج ماه، بعضی‌ها سه ماه قرارداد می‌بستند برای کار کردن. من با سماجت به آنها گفتم من هم می‌آيم! علتش اين بود که می‌خواستم يک بخش از هزينه خانواده را تامين بکنم. رفتم آنجا و سه ماه ماندم. در آن سه ماه ابتدا به عنوان آب و نان بيار به کار گرفته شدم. يعنی کارگران روی زمين کار می‌کردند، و من بايستی غروب می‌آمدم ده، ايوان‌کی، شب می‌خوابيدم، صبح نان و گوشت برمی‌داشتم و می‌بردم برای کارگرها؛ تا آبگوشت را باربگذارم و چای را درست کنم تا آنها از سر کار که می‌آيند بتوانند ناهارشان را بخورند، باز بروند سر کار. بعد شستن ظرف‌ها بود و ... من دو سه هفته‌ای اين‌جوری کار کردم و بهم برخورد. گفتم نه، من می‌خواهم بيايم روی زمين کار کنم. و رفتن من برای کار روی زمين با کارگرهايی که میانگین سنی آنها مثلاً بيست و يک - دو سال بود، آسان نبود. صاحب زمين اين را پذيرفت، برای اينکه برادرش هم شب می‌آمد ايوان‌کی، صبح برمی‌گشت. فکر کرد که خوب حالا که اين نوجوان ـ به ما می‌گفتند "دالک" (بچه‌ی پسر، احتمالا تغییر یافته‌ی دارک به معنای درخت کوچک) ـ حالا که این دالک می‌خواهد کار بکند، خوب بکند و امير، يعنی برادرکوچک‌اش، آب و نان را می‌برد و کارگرها را اداره می‌کند ... و من رفتم روی زمين و کنار کارگرهايی که البته قلچماق و نيرومند بودند شروع کردم پا به پای آنها کار کردن. به سختی.

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی

روزگار سپری نشده‌ی آقای دولت‌آبادی
بخش سوم؛ خانه‌ی ویران شده








پدرتان در کار درس و مشق و تحصیل شما هم دخالتی داشت؟
محمود دولت‌آبادی: ما بايد شنبه‌ها که می‌رفتيم مدرسه يک رضايت‌نامه پدر هم می‌برديم. هر شنبه؛ که يعنی ما در طی هفته، به‌خصوص پنج‌شنبه−جمعه، خانواده را اذيت نکرديم و آنها از ما راضی هستند. يکی از اين جمعه‌ها پدر من که گفتم مباشر ارباب بود، توی ده نبود. يادم هست که من گريه می‌کردم و با گريه داشتم می‌رفتم مدرسه، که پدرم نبوده و رضايت‌نامه ندارم. سال اول بود به نظرم. سال اولم بود، آره. مادرم سواد خواندن داشت، ولی سواد نوشتن نداشت. جبرا راه افتاده بود که بيايد به مدرسه، بگويد که بابا ما راضی هستيم از دست اين بچه. همين طور که گريان می‌رفتم، به صاحب ساختمان مدرسه، یعنی همان کسی که مدرسه را در اختيار گذاشته بود، حاج سلیمان، برخوردم. آدم دلنشینی نبود، ولی به هر حال خدا بيامرزدش، اين کار را کرده بود ديگر − او آمد جلو و، مثل هميشه مست بود، صبح‌ها هم عرق می‌خورد. آمد و دست من را گرفت و به مادرم گفت تو برو، زنی؛ خوب نيست بيايی. تو برو من این بچه را می‌برم، می‌گويم که شما از دستش راضی هستيد.
من يک‌جوری ...، حالا که فکر می‌کنم، نسبت به همه چيز به نوعی احساس تعهد داشتم. خوب، من اگر رضايت‌نامه نمی‌بردم، که گردنم را نمی‌زدند. ولی چون مدیر گفته بود بياوريد، احساس تعهد می‌کردم که حتما بايد ببرم ديگر، مدير گفته ديگر. من شبی صبح فرداش روز اول مدرسه رفتنم بود، يک دفتر کهنه‌پاره پيدا شده بود. ولی مداد نداشتم. آنقدر به پدرم پيله کردم، پيله کردم، پيله کردم که بالاخره رفت يک مداد نصفه نيمه از يک کسی پيدا کرد! يکی دو تا دکان بود توی ده ما. اما مداد نداشتند که پدرم بخرد. و بالاخر يک نصفه مدادی به اندازه دو سوم يک سيگار پيدا کرد، سرش را تراشيد داد به من داد تا من دست برداشتم و قبول کردم که می‌شود فردا صبح بروم مدرسه؛ بروم دبستان!